تبليغاتX
جنوبی ها

جنوبی ها

درباره ي فررهنگ و اجتماع جنوب خوزستان

انتخابات در 2 نما

 

در پي پخش سخنراني تلويزيوني مهندس ميرحسين موسوي از سيما به همراه هنرنمايي هاي براداران صداوسيماي در اين برنامه شايد خواندن اين مطلب خالي از لطف نباشد ؛

 

انتخابات در2  نما

نماي بسته ؛

برنامه هاي صداو سيما يا همان به اصطلاح رسانه ي ملي، مشحون از نماهايي است كه در آن تمام كادر تصوير را سوژه پر كرده است. دور و بر و پشت سر سوژه چيزي نيست ؛ گويي كه همه چيز  در خلأ پر مي شود .

كاربرد اغلب اين نماها در برنامه ي اعترافات متهمان براندازي و جاسوسي ديده مي شود . هر از چند گاهي تلويزيون دولتي عهده دار نقشي اطلاعاتي بر خلاف اهداف اطلاع رساني خود مي شود و برنامه هاي اعترافات متهماني را كه به همه چيز و همه كس اعتراف

 مي كنند و خود را مقصرترين آدم روي زمين مي دانند ، پخش مي كند . در اين قبيل برنامه ها دوربين نه اندكي به راست مي چرخد و نه به چپ. آنچه روبروي بينده قرار مي گيرد چهره ي پشيمان و خسته ي متهمي است كه طوطي وار دارد به همه چيز اعتراف مي كند .

گونه ي هنرمندانه تر كاربرد اين نما ، در گفتگوها و مصاحبه هاي رئيس جمهور است. دوربين از نماي باز دو نفره حركت كرده و رفته رفته تمام  چهره ي رئيس جمهور را نمايش مي دهد كه در آن ريش هايش بر خلاف عكس هايي كه از او در ديگر بخش هاي خبري كه بسيار تيره مي نمود ، جو و گندمي و رو به سفيد شدن است و چين و چروك صورتش هم كه تداعي كننده دغدغه و مشغله هاي فراوان رئيس جمهوري پر كار است ، نمايان مي شود و اين گونه بر اساس اصول زيبايي شناسي سينمايي ، احساس سمپاتيك به مخاطب القا مي شود .

كاربرد هاي نماهاي بسته در رسانه ي ملي به اين مختصر نمي شود و در گزارش هاي اجتماعي و خبري كه احتمالا طيف گسترده اي از آدم ها و چهره هايي در آن حضور دارند كه بعضا و گاه اكثرا مورد تأييد هم نمي باشند ، كادر تصوير بر روي سوژه ي دلخواه بسته مي شود و حضور ديگر عناصر غير دلخواه حذف مي شود . مبادا كه طره ي مويي از زنان و دختران بدحجاب و يا نيمرخ و سه رخ كساني كه مهر تأييد صلاحيت بر پيشاني شان نخورده ، به رؤيت مخاطب برسد و او از وجود چنين كساني در كشور هم مطلع شود .

نماي باز؛

از ميان گونه هاي متعدد نماي باز، نماي بسيار باز در رسانه ي ملي بسيار خواهان دارد ؛ نمايي كه بتواند جمعيت انبوه ، سايه وار و محوشده اي از حضور آدم ها به نمايش بگذارد. نمايي كه تشخيص اجزاي تصاوير در آن مقدور نباشد و فقط شكلي كلي و مبهم از يك موضوع را به نمايش بگذارد . كاربرد اين نماها هم در گزارش هاي خبري ديده مي شود و هم در برنامه هاي به اصطلاح مستند اجتماعي.

گونه ي ديگر نماي باز ، در مصاحبه ي كانديداهاي رياست جمهوري يافت مي شود . كانديدايي كه رقيب جدي براي رئيس جمهوري كه تمام نماهاي بسته در بخش هاي مختلف برنامه هاي تلويزيوني و خبري به او اختصاص دارد ،فقط از نماهايي از حضور دو نفره  او و مجري به همراه مقادير انبوهي از لوازم صحنه برخودار مي شود تا او جزيي از اجزاي يك نما به شمار رود .

گاهي اوقات دوربين مرحمت مي كند و چرخي به زوايا مي دهد و در حركتي همراه با ريسك فراوان ، نمايي از دست به بالاي همراه با نورپردازي ملايم براي لحظاتي كوتاه به نمايش مي گذارد اما مطمئنا خبري از نمايش اجزاي صورت و محاسن و رفله ي عينك نيست. زيرا ممكن است در اثر اين نماي بسته ، احساسات نوستالژيك و خاطرات دور و دير مردم در ايام دفاع مقدس برانگيخته شود و چهره ي آشناي مرد روز هاي سخت كه در آن به مردم در موضوعات اقتصادي و سوخت كمتر سخت گذشت ، ياد آور شود .

يكم خرداد هشتاد و هشت

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 15:48  توسط سين دال  | 

فصل انتخاب و روزهاي اجتناب

 

آنچه در پي مي خوانيد قلم فرسايي در چند و چون انتخابات است  كه در وب سايت وبلاگ نويسان حامي مير حسين ـسپيده دم ـ ابتدا نشر يافت و در اين جا با اندكي تغيير باز نشر مي گردد ؛

 

طي گردش هاي مسالمت آميز قدرت در نظام هاي دموكراتيك ، انتخابات قاعدتا فصلي براي آزمودن و ارزيابي حاكمان خواهد بود .

هر چقدر اين نظام از مبناي دموكراتيك بيشتري در اصول و اركان برخوردار باشد ، نقد و انتقاد از عملكرد حاكمان شدت و حدت بيشتري  مي يابد .

آنچه اين روزها در آستانه ي انتخابات رياست جمهوري شاهد هستيم ؛ فضايي است كه در آن عملكرد چهار سال گذشته ي حاكمان نقد و ارزيابي مي گردد . حاكماني كه چهار سال پيش نيز در چنين ايامي به حاكم پيش از خود بيشترين انتقادات را داشتند و نه تنها از نحوه ي عملكرد دولت سابق ، بلكه به دولت اسبق نيز انتقادهايي ساختاري ايراد مي كردند و نويد آينده اي سراسر عدالت و مساوات  را در گرو برپايي دولت مهرورز خود مي دادند .

مجموعه ي شرايط به نحوي رقم خورد كه منتقدان ديروز به حاكمان امروز بدل شدند و طي چهار سال حاكميت بلا منازع و بدون بحران هاي  هر نه روز يك بار ، خر مقصود را به پيش راندند . اكنون آنان در جايگاهي نشسته اندكه بايد نقدها را بشنوند و پاسخ بگويند ؛ پاسخي به تمامي كرده هايي كه به زعم خود جهت بهبود كه نه  بلكه تغيير اصولي و ساختاري اوضاع كشور به انجام رسانده اند و از قضا نتيجه ي عكس داده است .

          حاكماني كه گمان مي كردند بدون برنامه ، بدون شورا ، بدون استراتژي ، بدون انديشه و تئوري و فقط و فقط در مقام عمل مي توان كارها را به سامان كرد ، اما به سامان نشد .

اكنون در اين فضا مي بايست حوزه ي  نقد ، ارزيابي و بررسي را جدي تر گرفت . نقد ؛ ابزاري براي تخريب و خدشه دار و مشوه كردن چهره ي كسي نيست. بلكه نقدِ اصولي و بي تعارف و بي مجامله ، ابزاري جهت اجتناب از تكرار اشتباهات گذشته است و نپيمودن راه رفته . نقدي كه در آن ما به ازاي واقعي شعارها ، حرف ها و سخنان پر حرارت و آتشين در عرصه ي عمل نشان دهد و در آن عملكرد شان را فراتر از نيات و مقاصد بدون تعارفات و مجاملات حاصل از دروغ و ترس  سنجيده گردد .

مهندس مير حسين موسوي در جاي جاي سخناني كه در مجامع مختلف برگزار مي كند ، پرسش هايي را پيش مي كند و انتقادات را مطرح مي كند كه در آنها هدف نه تخريب طرف مقابل و نه تهييج مخاطب است ، بلكه پرسش هايي است در جهت نقد بي مجامله و راه حلي براي مسأله .  حاكماني كه خود روزي نقد هايي بي محابا مي كردند،  نبايد روي ترش كنند . زيرا كه اكنون در آستانه ي انتخاب ، فصل ديگري است .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 11:0  توسط سين دال  | 

حديث نانوشته ي سال هاي فراق

براي « خانم جان وكيلي » كه سال هاست  در چنين ارديجهنمي در گذشته

سال هاي بسياري از آن ارديبهشت جهنمي گذشته است ؛ تمام وقايع آن حادثه ي غمبار مثل اتفاقات يك فيلم با دور سريع از جلوي چشمم گذشتند و هم اكنون فقط خاطراتي تلخ و شيرين در خاطرم به جا مانده اند.

* **

آن سال موج شرجي ها زودتر از هميشه فرا رسيده بود و سراسر كرانه هاي رود خانه هاي بهمن شير ، اروند و  نخلستان را فرا گرفته بود .  موج شرجي ها تا قرباني نگرفت دست از  آن كرانه ها بر نداشت .

***

خيلي دوست داشتم زندگي اش را به تصوير بكشم يا روايت كنم ، اما ابزاري در دست نداشتم .تمام داشته هايم قلمي بود كه با آن گاهي شعر و داستان هايي مي نوشتم . اما نه شعري در خور  نوشتم و نه داستاني شايسته ي او؛ حاصل كار قلمم فقط شعري ابتر و داستاني خام بود كه نه اثري ماندگار داشت و نه تأثيري بر مردمان روزگار .

***

گرچه سال هاي سال اين قلم گرفتار سستي و كاهلي بوده اما و اگر هاي ديگري به اين سستي و كاهلي دامن زده و مانع شده كه در رثاي او بنويسد؛ روان تر و بيشتر . شايد ترس از اين كه در رثاي اش نوشتن ، فقط در حد مرثيه اي پر سوز و گداز باشد و دلي را بلرزاند و اشكي بيفشاند مانعش شده كه بنويسد ؛ روان تر و بيشتر.

***

خوزستان خاك دامنگيري دارد . اين را موقعي به تلخي فهميدم كه بانويي گرانقدر  را در خاك هاي گرد مقام خضر نبي

 مي سپرديم و به زنجيره ي رنجبار زندگي اي كه از دشت هاي گركن شمالي در سهره پيروزان ( از توابع پيربكران اصفهان)آغاز شده بود و در كشاكش مهاجرت هاي دهه بيست و سي به آبادان نفتي حلقه هاي اين زنجير افزوده شد و از گذر سال هاي تنهايي و غربت چهل و پنجاه نخلستان هاي بهمن شير ادامه  يافت و از دربه درهاي دهه ي شصت  در اصفهان ، ماهشهر ، شيراز ، اهواز و بندر عباس عبور كرد و در سراشيبي درد ناك  دهه ي هفتاد افتاد و در سال هاي نخست دهه ي هشتاد در روز شرجي بار و بر آسفالت هاي داغ ذو الفقاري به انتها رسيد ؛ به طور كمال و تمام پايان داديم . پاياني پر اشك .

***

سال هاي بسياري از آن اردي جهنم گذشته و داغ فراق" بي بي"همچنان بر دل خود تازه نگه مي دارم تا مگر اين قلم با كنار گذاشتن سستي و كاهلي  ، او را با آينه ي كلمات بهتر بشناسد و بشناساند ؛ او فقط مادر بزرگي نبود كه هنوز به سالخوردگي نرسيده  دركام مرگ فرو رفت .او انساني بزرگ بود كه تغييرات و تحولات يك نسل محروم و جنگ زده را در خود باز تاب داده بود .اين قلم هنوز هم به دنبال تعابيري است كه فرا بودگي بهتر بنماياند . شايد كه روزي بتواند روان تر بنويسد و بيشتر .

ارديبهشت هشتاد و هشت.

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 9:27  توسط سين دال  | 

مرد اصلاح طلب كه دائما به اصول مراجعه مي كند

 

 

 

كدام اصول ؟ كدام حقوق ؟

 

   هنگـــامي كه مير حسين موسوي خود را نامزد انتخابات رياست جمهوري اعلام كرد ، علاوه بر حضور بي سابقه اش در اين زمينه ، تعبيري كه براي معرفي خود برگزيد ، مرا شگفت زده و در عين حال خوشحال ساخت ؛

" من اصلاح طلبي هستم كه همواره به اصول مراجعه مي كنم "

طي اين چند ساله ي اخير شكاف بسيار عميقي بين مفاهيم اصلاح طلبي و اصول گرايي ايجادشده ؛ گويي كه اين دو مفهوم ضد يكديگرند . گرچه وجود شكاف و مرزبندي بين  اهالي هر دو اردو گاه بديهي و ضروري به نظر مي رسد و بايد در نقطه و مرزي راه اصول گرايان و اصلاح طلبان از هم جدا باشد . اما مفاهيمي كه ظاهرا سخنگويان اين دو جناح در ادبيات خود به كار مي گيرند از فصول مشتركي برخوردار است .

"عدالت ، حمايت از مستضعفين و حقوق مسلم ملت"  و ديگر تعابيري از اين دست كه چند سالي است دست آويز شعار هاي تبليغاتي اصول گرايان شده ، در واقع پيشينه اي عميق و ريشه دار ادبيات نظام جمهوري اسلامي دارد ،كه از قضا گروه هايي از قبيل دانشجويان پيرو خط امام و بعد ها مجمع  نيروهاي پيرو خط امام و مجمع روحانيون ( سر چشمه هاي نخستين اصلاح طلبان امروزي ) مبتكر و مبدع آن بوده و در طرفداري و اعتقاد راسخي كه به اين مفاهيم داشتند و  به مثابه آرمان برايشان مطرح بود ، را ه خود را از جناح راست گراي نظام جدا كردند. و بر اين اساس مجلس ،  دولت و وزراتخانه ها ي آن و به تبعش زمام كشور را به دست گرفته و اداره كردند .

آنچه كه امروز به نام اقتصاد كوپني خوانده مي شود و همانند ابزاري براي تخريب و زير سؤال بردن مديريت مير حسين موسوي در سال هاي سخت و بحراني جنگ  از آن به دست جناح تماميت خواه بهره برداري مي شود ، محصول همين گرايش و روشي بود كه موفق شد آحاد مختلف مردم و به خصوص مستضعفين روزهاي سخت و پرفشار جنگ را با كمترين مشكل پشت سر بگذارند .

اما فراتر از جدل هاي جناحي نيز ، مي توان اصولي كه شاكله ي جمهوري اسلامي بر اساس آن بنا شده در شعار " استقلال ، آزادي  جمهوري اسلامي"  دانست . اصلي كه در آن آزادي برابر با استقلال برشمرده و اسلاميت نظام در گرو حفظ جمهوريتش اعلام شده است . اما گويي رفته رفته اين اصل نيز همانند ديگر بخش هاي نظام به دست تماميت خواهان مصادره به مطلوب شده و فقط در حد يك شعار دست آويز دستـــگاه تبليغاتي جناح  اصول گرا قرار گرفته است .

حضور ديگر باره ي مير حسين موسوي در عرصه ي سياسي جمهوري اسلامي با تعبيري تازه از مفاهيم اصلاح طبي و اصول گرايي ، نويد بخش اعاده ي حيثيت از اردوگاه اصلاح طبان و پس گرفتن تمامي ارزش هايي است كه بر اثر غفلت و فراموشي توسط جناح تماميت خواه غصب شده است .

او با مراجعه به اصول مسلم و اساسي اي  كه در متن قانون اساسي جمهوري اسلامي به آن تصريح شده ، ادبيات اصيل جناح چپ نظام جمهوري اسلامي احياء كرده و آنان را با داشته هاي ارزشمند خويش آشنا مي كند و در مقابل نيز  از فريب كاري جناح مقابل كه با ادبيات مزورانه اي حقوق اساسي و مسلم شان اموري مقطعي و گذرا معرفي مي كند ، پرده  برمي دارد و آنان را از حقوق مسلم شان آگاه مي كند زيرا او اصلاح طلبي است كه همواره به اصول مراجعه مي كند .  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 15:19  توسط سين دال  | 

اعراب خوزستان ؛ پيوستگي ملي ، مطالبات قومي

 

 ملاحظاتي در باره ي مطالبات قومي اعراب خوزستاني

چندي پيش در خبرها آمده بود كه چند گروه تجزيه طلب توسط نيروهاي امنيتي و اطلاعاتي كشور شناسايي و متلاشي شدند . گويا اين گروه ها كه داعيه ي حمايت و احقاق حق اقوام عرب خوزستاني را به وسيله ي  انفصال خوزستان از كشور دارند،  قصد داشتند  تحركات وآشوب هاي اخير در مناطق عرب نشين خوزستان را پي گرفته و در جهت اهداف تجزيه طلبانه ي  خود حركت دست به تحركات جديدي بزنند . اهدافي كه بيش ازآن كه پيگيري مطالبات قومي مطرح باشد ، تجزيه كشور و جلب رضايت  بيگانگاني كه با حمايت هاي مالي و تسليحاتي  آنان را ياري كرده اند ،  در دستور كار خود قرار داداه اند . برخورد قاطعانه ي نيروهاي امنيتي و گاه انتظامي با اين عوامل آشوب طلب و تجزيه خواه در وهله ي نخست شديد ترين و اساسي ترين عامل در ناكام ماندن در فعاليت ها و كوشش هاي آنان به نظر مي رسد . اما يك پرسش ديگري نيز مي توان در اين ميان مطرح كرد ؛ در صورت نبود چنين عوامل و موانعي ، آيا اين گروه ها در نيل به مقاصد خود موفق مي بودند ؟  به تعبير ديگر چه عومل بازدارنده ي دروني و فرهنگي ، به جز عوامل نيروهاي قهري در برابر اين گروه هاي تجزيه طلب  وجود دارد؟

پيش از پاسخ به اين پرسش ، در دست داشتن تصويري از سيماي فرهنگي و اجتماعي اقوام عرب خوزستان ما را در پاسخ راحت تر به پرسش بسيار ياري مي كند .

اعراب خوزستان كه سابقه ي  حضور آنها درون  مرزهاي ايران به قبل از اسلام نيز برمي گردد عمدتاّ پس از فتح ايران به دست اعراب حضوري پررنگ در اقصي نقاط كشور يافتند كه رفته رفته اين حضور در طول تاريخ كمرنگ تر شد و فقط در خوزستان به لحاظ همجواري با كشورهاي عربي و عدم شفافيت مرزهاي سياسي در طول تاريخ ، حضوري بيشتر ي يافتند و به عنوان مركز ثقل اعراب در ايران به شمار رفت (گرچه علاوه بر خوزستان ، هم اكنون  در برخي نقاط استان ايلام و بوشهراز دير باز حضور داشتند . با آغاز جنگ تحميلي بسياري از اعراب خوزستان در نقاط مختلف كشور به عنوان مهاجر جنگي منتشر شدند و بخشي از آنان پس از پايان جنگ نيز به موطن خويش بازنگشتند ).

  وجود نام هايي همچون خفاجيه (سوسنگرد ) ، ناصريه (اهواز ) ، عبادان ( آبادان ) ، محمره (خرمشهر ) ، عميديه (اميديه ) و بسياري از قصبات و روستاهايي كه نام عربي داشتند ، گوياي گسترش و چيرگي فرهنگ عربي طي دوره هاي تاريخي در اين نقطه بود كه  بعد ها نام بسياري از شهر هاي مهم خوزستان  طي دوره ي رضا خان با تصويب فرهنگستان زبان فارسي به نام هاي پيش از اسلامي ويا برابر فارسي  تغيير كرد .

همچنين همجواري خوزستان با حكومت هاي شيعي مذهب ايران و دوري از مركز جهان اسلام تحت تسلط خلفاي سني مذهب ،سبب شده كه خوزستان ،  ملجأ ومركزي براي فعاليت هاي تشيع نيز به شمار برود و مذهب و فرهنگ شيعي در اقوام عرب خوزستان رونق و رواج يافته و به عنوان يك باور ديني كهن ريشه دار و پايدار گردد .

در طول تاريخ تحولات تاريخي در كشور رفته رفته ميزان در هم آميختگي اقوام عرب خوزستان با قوميت هاي مختلف ايراني از جمله بختياري ها ، لر ها ، كردها  و فارس ها بيشترو بيشتر شد و پديده ي زن ستاندن  از اقوام ايراني در ميان اعراب خوزستان رايج و متداول شد به نحوي كه طي چند دهه ي اخير بسياري از اعراب خوزستان همسراني از شهرهايي نظير بروجرد ، اصفهان ، يزد ، دليجان ، شيراز ، ... داشتند و بر اين اساس پيوند هاي بين خانوادگي  بين اعراب خوزستان و ديگر شهرهاي كشور شكل گرفت . البته پيدايش و گسترش صنعت نفت و هجوم نيروهاي جوياي كار از اقصي نقاط كشور به لحاظ وفور فرصت هاي شغلي در خوزستان و مهاجر پذيري آن از اساسي ترين دليل شكل گرفتن چنين پيامدها يي در روابط اجتماعي است . 

در كنار اين پيوند هاي اجتماعي ، پيوند هاي فرهنگي نيز رخ نشان داده بود و لهجه ي اعراب خوزستان بيشترين تأثيرات را از  زبان و فرهنگ فارسي يافت . به نحوي كه بسياري از واژگان- كه مشتمل بر نام ها و افعال است – به شكل و  صورت ديگري از لفظ فارسي آن در محاورات اقوام خوزستان استفاده مي شد و  حروفي همانند چ و گ كه در زبان عربي وجود ندارد در لهجه ي عربي خوزستاني به سبب تأثير از زبان فارسي تلفظ مي شود . در جريان اين پيوند هاي فرهنگي مواردي را اعراب به اقوام ايراني آموختند و مواردي را از آنها پذيرفتند . جهت مثال آتش چرخاندن در خانه ها  در پايان ماه صفر به منظور رفع بدشگوني و نحسي و سپردن اين  آتش به آب روان گرچه ريشه اي زرتشتي دارد اما رسمي است كه بيشتر بين اعراب متداول است و  همچنين برپايي آيين هايي كه ريشه اي ايراني دارند؛ همچون نوروز و سيزده بدر كه به شكل كج و دار مريز بين اقوام  عرب خوزستاني ديده مي شود و حتي تبريك  آغاز سال نو شمسي و عيد نوروز به همديگر. ( توضيح اين كه اعراب خوزستان به عيد فطر اهميت بيشتري مي دهند ) . وجود كلماتي همچون "ني روز " و " سيززه " _ تلفظ ديگري از كلمات نوروز و سيزده بدر به لهجه ي  عربيِ خوزستان - گوياي ديرينگي اين باورها در اقوام عرب خوزستان است .  نشانه ها و مصاديق بسيارديگري  دال بر  همپوشاني و پيوستگي فرهنگي در سايه تعاملات اجتماعي اقوام عرب با ديگر اقوام ايراني در تك نگاري مكتوب و گاه  مشاهدات نامكتوب وجوددارد كه در اين گفتار به همين مختصر بسنده مي شود . 

آنچه گروه هاي تجزيه طلب طي فعاليت ها و فرا فكني هاي خود سعي در قبولاندن آن به مردم خوزستان دارند آميزه اي از انديشه هاي  پان عربيستي است كه خاستگاه  بومي نداشته  و بيشتر متأثر از ساخته و پرداخته هاي ناسيوناليست هاي احزاب جمال عبد الناصر و  بعث  مصر ، عراق و سوريه است  ( كه اين آخري به خاطر مصالح سياسي  كشور دوست و برادربه شمارمي رود ) – كه اغلب  پس زمينه اي لائيك و اخيرا به تبعيت از عربستان سعودي وهابي داشته و خاستگاهي در  بستر  باورهاي مذهبي و شيعي اقوام عرب خوزستان  ندارد  . همچنين اعراب خوزستان به لحاظ مساهمت و اشتراك در  تجربه هاي تاريخي چند صد ساله ي اخير  خود در مبارزه با امپراطوري عثماني ، استعمار انگليس ، نهضت ملي شدن صنعت نفت و جنگ هشت ساله ، هويت  ملي خود را به عنوان يك عرب ايراني پذيرفته و مختصات فرهنگي آن را براي خود و نسل هاي بعدي ترسيم و تبين كرده اند . گاه حتي ديده شده كه رفتار تحقير آميز كشورهاي عربي همسايه نظير عراق ، كويت و عربستان با عرب هاي ايراني باعث شده كه گرايش هاي واگرايانه نسبت به ديگر اعراب پيدا كرده و تمايلات همسو گرايانه با ديگر اقوام ايراني بيش از پيش قوت گيرد .

گروه هاي تجزيه طلب چه در تجربه هاي پيش از انقلاب ، آغاز انقلاب و هم اكنون بارها با اين چالش هاي فرهنگي رو در رو شده اند و در پاسخ به آنها قادر به اتخاذ راهكار موفقيت آميزي نبوده و نيستند . تنها برگ برنده اي كه اين گروهاي تجزيه طلب در دست داشته و بسيار بر آن تا كنون مانور داده اند وجود فقر و محروميت در بين اقوام عرب و مناطق عرب نشين با توجه نفت خيز بودن اين استان است كه ناشي از ضعف مديريت است .

آنها با تحريك فقرا و محرومين در اين مناطق كه مبتني بر تهييج احساسات قومي صرف و فاقد هر گونه منطق مبارزاتي بوده ، فقط قادر شده اند بسياري از هواداران خودرا كه بخشي بسياري از آنان را جوانان كم سواد تشكيل مي دهد به سمت شورش هاي كور و خرابكارانه سوق داده و يا در مراحلي به سوي چندين بمبگذاري خونبار كه حاصلي جز كشتار همشهري هاي  بي گناه و تخريب اماكن عمومي نداشته ، هدايت كنند.

پيگيري مطالبات قومي همچون تأسيس و راه اندازي راديوو تلويزيون محلي و نشريات به زبان قومي و تدريس زبان مادري به فرزندان اقوام  در مدارس و آزادي در بزرگداشت آيين ها و مفاخر قومي ، گرچه مطالباتي مسلم و به حق است اما وقتي گروه هاي تجزيه طلب در طرح آنها ابتكار عمل به خرج داده و آنها را به نام خود مصادره مي كنند ، باعث مي شود كه پيگيري قانوني و مسالمت آميز آن با دشواري ها و ممانعت هايي همراه شود  .

شايد اگر حاكميت سياسي كشور در برخورد با مطالبات قومي و خواسته ي  آنها به منظور احقاق حقوق مصرح در قانون اساسي ،  رويكردي متناسب و از موضع بهره برداري از آن  به مثابه ي  فرصت و نه تلقي آن به عنوان تهديد اتخاذ مي كرد . بي گمان همان اندك گروه هاي تجزيه طلب بي پايگاه نيز به موضوعي بي محل از اِعراب براي اَعراب خوزستان  تبديل مي شدند . 

بيست و دوم فروردين ماه هشتاد و هشت

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 15:46  توسط سين دال  | 

كارت تبريك عيد دوران مدرسه

اين عيد سعيد باستاني را به دوست { خط خوردگي } عزيزم تبريك مي گويم . از طرف فهام عبدالهي.

اين جمله كه با دست خط كودكانه ي يك  دانش آموز ابتدايي نوشته شده مربوط به كارت پستال ساده و كوچكي است كه همكلاسي  دوره ي دبستانم  در كلاس چهارم به من هديه كرده . تاريخي كه درون گردي  امضا قرار گرفته ، مرا به شدت به خود مجذوب كرد ؛ بيست و چهارم اسفندماه ، يعني بيست و يك سال پيش در چنين روز هايي .

هنگام  جستجو در لابلاي  اوراق كتب و مجلات كهنه اي كه سال هاي سال در گوشه ي فراموش شده ي خانه خاك خورده اند ،  بايد منتظر يافتن چيزهايي غير منتظره اي بود كه علاوه بر آن كه خاطرات سال هاي دور و دير را زنده مي كند ، ترا به انديشيدن و نگاهي دوباره به گدشته اي كه پشت سر گذاشته اي ، دعوت مي كند .

توي آن دوره ي دانش آموزي نزديكي هاي عيد كه مي شد ، بچه هاي كلاس به تقلا مي افتادند و تعدادي كارت پستال مختلف مي خريدند و پشت تك تك آنها براي يكديگر يادگاري و تبريك  مي نوشتند و به همديگر تقديم مي كردند. گرچه كارپستال ها گرانقيمت نبودند باز بسياري از بچه ها نمي توانستند بخرند . به خاطر دارم كه خانم معلم سبزه اي داشتيم وقتي اين تقلا و تلاش بچه ها را مي ديد و همچنين حسرت عده اي ديگر ، توصيه مي كرد به جاي كارپستال براي همديگر نقاشي بكشيم و پشت نقاشي ها تبريك و يادگاري بنويسيم و اي كاش مي كشيديم . الان به جاي تعدادي كارت پستال مقوايي با تصاوير باسمه اي _كه فقط به خاطر نام و دستخط همكلاسي هايي نگه داشته ام كه حتي قادربه ياد آوردن شكل و قيافه ي آنها نيستم و گاه فقط با همين كارت پستال ها نامشان در خاطرم باقي مانده_ تعدادي نقاشي برآمده از تخيل و حس كودكانه ي آن سال ها داشتم كه بسيار گرم تر و زنده تر بودند .

اكنون كه به آن سال ها مي نگرم ، گرچه سال هاي جنگ بود و موشك باران و فضاي جنگ زده حاكم بود . باز هم ما براي خود عالمي داشتيم پر از شخصيت هاي كارتوني كه با تلويزيون سياه و سفيد در ذهنم مانده، پر از  بوي اوراق كتاب هاي درسي ، شعرها و ترانه هايي كه توي كوچه و خيابان سر مي داديم و هله و هوله هايي كه زنگ آخر مي خورديم و روز هاي پاياني سال و نزديك به عيد چقدر  پر از دلخوشي و صفا بود ، حسي كه اين روزها و سال ها در آستانه ي عيد تكرار نمي شود .

 

پانوشت ؛

بنا نداشتم  و ندارم كه به نوستالژي سال هاي دير و دور بپردازم . در واقع تمام سال هايي كه خود و ديگران پشت سرگذاشته ام  و گداشته اند برايمان نوستالژي است، همانند موقعي آلبوم عكس پدرم را ورق مي زنم و پشت عكس هاي سياه و سفيد ش را مي خوانم ؛ آبادان ، احمد آباد ، عكاسي غزالي . سال هايي كه من نبوده ام اما براي من نوستالژي شده . اما امان از انبوه كاغذ هاي كهنه ي تازه يافته كه  تبديل به سندي در تاريخ شخصي شده اند .ه

بيست و پنجم اسفند ماه هشتاد و هفت

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 10:24  توسط سين دال  | 

به مناسبت چهلمين روز در گذشت عادل حلبي نژاد

 

ياداشتي كه در پي خواهيد خواند اداي ديني بود به معلم ، مترجم و شاعر شهرمان زنده ياد عادل حلبي نژاد كه در ويژه نامه اعتدال بندر امام خميني (ره) با كيفيت نازل و نامطلوبي چاپ شد ؛ كاري كه حتي پس از مرگ نيز در خور و شأن او نبود و نيست .

اميدوارم كه با باز نشر اين ياداشت همان اداي دين ناقص خود را به نحوي تكميل كرده باشم . به گفته ي دوستي شاعر؛" پيش از اين كه يكديگر را از دست بدهيم در حق همديگر بنويسم" و حالا كه عادل را از دست داديم چه دير نوشتيم . خدا ما را ببخشايد و او را بيامرزد .

او پیمان ژرف و سترگی با کلمات بسته بود

         سوگ نوشته اي در رثاي مردي كه معلم ، مترجم و شاعري توانا بود

                                                                                                                                          

       عين مثل؛ عادل

عدالت نبود . اصلا ظلم مضاعف بود که عادل از دست برود،آن هم  در سنی که سن بعثت پیامبران است و سن اوج شکوفایی و شکفتگی و پختگی ؛ سنی که در آن اکثر شاعران و نویسندگان شاهکارهای ادبی خود در آن می آفریند ، عادل د ر نقطه ی اين اوج  از دست رفت ؛ ناگهانی و در نهایت بهت و حیرت .

عادل پیمان ژرف و سترگی با کلمات بسته بود ، با شعر ، با ادبیات . زیرا که او نمی خواست بر منوال سنت مذموم جوانمرگی در ادبیات معاصر. شعرش هم جوانمرگ بشود. بلایی که سر اکثر شعرا و نویسندگان ما افتاده و می افتاد و آثار ادبی شان جوانمرگ می شوند و خود تا سنین پیری عمر می کنند. بی آن که طی این سال ها اثری تازه و خلاقانه ای آفریده باشند .

عادل پیمان ژرف و سترگی با شعر و ادب داشت و بر سر پیمان خود ماند . او ازآن هنگام که بر اثر روزمرگی ها و مشغله های زندگی با شعر وادبیات خلاقانه فاصله گرفت ،پیمان ژرف و سترگ خود را به یاد آورد . از آن هنگام که گرفتاری های کار و زندگی و بیماری توان خلاقیتش را کاست ، پیمان خود را پررنگ دید و سرانجام در سنی که اوج خلاقیت بود ، خود شعری تازه اي شد که در همراهی با فرشته ی مرگ سرود .

 

      ح مثل؛ حلبی

 

حلب شهری در سوریه ی امروز است و شهری درتمدن اسلامی دیروز ؛ نام خانوادگی عادل گرچه نام این شهر را به یاد می آورد اما بیش از آن فرهنگ و تمدن اسلامی و عربی را تداعی می کند . اگر بینگاریم که حلب شهری از بلاد عرب است و پیشینان او از آن بلاد به سوی ایران مهاجرت کردند ، جلوه اي ديگر از پیوند و پیوستگی عادل حلبی  رابه فرهنگ و ادب و زبان ملي به نمایش می گذارد .

برای نگارنده و دیگر اهل قلم عرب خوزستانی ، عادل حلبی الگویی تمام و کمال از دیگر اسلاف گوینده و نویسنده عرب خوزستانی به زبان فارسی است . اسلافي همانند؛ قاضی ربیحاوی ،عدنان غریفی  و ... ضمن نیم نگاهی به خاستگاه و بستر فرهنگی و قومی خود ، به مدد زبان و ادب فارسی قلم زدنند و کارهای ماندگار از خود به جا گذاشتند وبرجاودانه هاي  تاریخ ادب فارسی افزودند .

متأسفانه تا كنون اين امر آنچنان كه بايد و شايد در تتبعات محققان زبان و ادب فارسي جايگاه شايسته اي نيافته و

 ا گراز تأثيرات ديگر اقوام غير فارسي زبان فارسي گو بر ادب فارسي سخن گفته شده ، بيشتر به مثال هايي همچون اشعار محمد حسين شهريار اشاره شده است .

عادل حلبي نمونه اي بارز از پيوستگي و پيوند شاعراني قومي به زبان و فرهنگ ملي است كه با آموختن و آموزاندن زبان فارسي ، چه در مقام دبيري و چه در مقام شاعري به نشر و گسترش زبان و ادب فارسي خدمت شايان و شايسته اي كرده است .

همين تعلق خاطر به زبان قومي و خاستگاه فرهنگي خود موجد ثمرات و بركاتي براي وي و جامعه ي فارسي زبان نيز بوده است . احاطه وي بر زبان عربي از يك سو  و اشرافش به زبان فارسي  از سويي ديگرموجب شده كه به عنوان واسطه اي فرهنگي و در مقام مترجم ، آثاري از شاعران عرب همچون غاده سمان ، نزار قباني و محمود درويش را به فارسي برگرداند و به عنوان امانتداري آگاه سخن اين شاعران با به مخاطبين فارسي زبان انتقال دهد.  با تأسف بايد گفت بسياري از كارهاي ترجمه ي اين عزيز از دست رفته هنوز در گوشه ي تاقچه ي نسيان خاك مي خورد و لاجرم همتي بايد تا اين آثار چاپ و به دست مخاطبين خود برسد تا اين بار گوشه ي از وجوه اين شاعر تلاشگر آشكار گردد.

      ن مثل؛ نژاد

 

او از نژاد خاك و خاطره ي خرمشهر بود .در مقدمه ي گزيده اشعارش در مجموعه شعر با شاعران آفتاب  گفته :

 در زمستان سال 1346 زير باران و عطر خاك خرمشهر اولين غروب زندگيم آغاز شد . تا سال دوم راهنمايي در زادگاهم بودم و بعد از آن به تقدير زمانه و جنگ به شهر بروجردو سپس بندر امام خميني(ره) آمدم .همان جا ديپلم گرفتم. ... اولين شعرهايم را در خرمشهر پشت نيمكت هاي تخته اي دبستانم گفتم و هنوز پشت اين نيمكت ها نشسته ام و مي گويم .

او از نژاد خاك خرمشهر و كلمه بود ؛ كلماتي كه با آن از غربت و مظلوميت خرمشهر در زير چكمه هاي متجاوزان بعثي گفت ، كلماتي كه با آن  از دوري و فراقش از مام زادگاهش سرود و كلماتي كه با آن الفباي نوشتن و روشنايي را به دانش آموزانش آموخت و كلماتي كه با آن حالات و آنات لطيف شاعرانه اش نوشت .

نام خونين شهر با سرخي و خون همراه شده و بي گمان او نخستين روز زندگيش را در خرمشهر فقط با غروب سرخش  به ياد مي آورد هنگامي كه در آن مقدمه نوشته بود : اولين غروب زندگيم آغاز شد .

سرخي و خونين بودن خاك خرمشهر آموزه اي براي تمام فرزندان خرمشهر مي شود كه فقط با همين رنگ است كه مي توان با خرمشهر گفت و از خرمشهر دفاع كرد و در خرمشهر جاودانه ماند ؛ رهنموني براي جهان آرا و بهرام محمدي نژاد و ديگر دلاورمردان و شيران زنان چهل روز مقاومت مردمي با دستان خالي در برابر دشمن تا بن دندان مسلح و رزمندگان عمليات غرور آفرين بيت المقدس .

عادل حلبي نژاد كه سال هاي فراق از خرمشهر را به جبر جنگ تاب آورد ودوري از آن را به اقتضاي معيشت تحمل كرد .در لحظاتي كه  حروف و هجاي كلمات همچون حباب هاي هوا از سينه اش براي هميشه خارج

مي شدند . حوصله ي صبرش لبريز شد و مشتاقانه در خاك خرمشهر براي هميشه آسوده آراميد . تا ثابت كند عشق و دلدادگي اين فرزند به مادر خويش هيچگاه گسستني و فراموش شدني نيست . يادش پاينده و راهش پر پوينده باد .  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 16:17  توسط سين دال  | 

حيرت هنوز در دستان من ساكت و آرام نشسته است

براي او كه از اهالي قلم وكلمه بود

 

تنگناي غروب بود كه رسيديم . قبرهاي سنگي  به نظم و رديف چيده شده و سرتاسر سطح قبرستان را پوشانده بودند . پرسيدم نمي ترسي توي چنين محيطي قرار گرفتي ؟

نمي دانستيم كجا خاكش كرده بودند ، سمت غرب قبرستان كه تازه ترين قبرها  در آن قرار داشت رفتيم و  نامي او نيافتيم . نگهبان دنبال مان آمده بود . ازش سؤال كرديم . او نشاني هايي پرسيد و سرانجام گوشه اي در شرق قبرستان نشان مان داد.قبري بي نام و نشان كه به تازگي سيمان شده بود ، با هزاران شك و ترديد بالاي قبر نشستيم و آمرزش برايش طلبيديم ؛ آمرزشي همراه با آرامش و صلح .

مسعود كه تا آن موقع صحبتي نكرده بود ، هنگامي كه از سر قبر بلند شديم گفت او نسبت به بقيه ي آدم هاي هم مسلكش متفاوت تر بود ، مي توانست متفاوت تر باشد.گفتم اگر شرايط اجازه مي داد بهترين بود . انديشيدم اگر شرايط اجازه مي داد همه بهترين بوديم . با اكراه و تأني كلمات و جملات را ادا مي كرديم. حالا كه او زير خاك رفته وهمه چيز تمام شده ، صحبت كردن از او و كارهايي كه مي توانست بكند بيهوده بود و حتي گفتن از جملاتي كه در مقدمه ي مجموعه ي شعرش خوانده بودم: زير باران و عطر خاك خرمشهر اولين غروب زندگي ام آغاز شد ... اولين شعرهايم را در خرمشهر پشت نيمكت هاي تخته اي دبستان گفتم و هنوز پشت نيمكت ها نشسته ام و مي گويم .

او با غروب آغاز كرده بود زندگي اش را و اكنون ما در غروبي ابرآلود و زمستاني سر خاكش دير آمده ايم ، آن هم با اين حال و وضع .

مسعود پشت فرمان كمتر صحبتي از او كرد و من هم با تمام گفته هايي كه داشتم ، آنها را ناگفته گذاشتم و پرداختيم به صحبت هايي از سال هاي دور . آن موقع كه انجمن ادبي از جوجه شاعر و نويسنده هايي نظير ما پر بود و اكثريتي را شكل داده بوديم و راهمان رااز گروه اقليت ريش و سبيل دارجدا كرديم و بعد هم خط اختلاف و نفاق بين ما رسم شد نه با قلم هايم بلكه با حاشيه هايي كه رفته رفته پررنگ تر مي شدند و در كنار اين صحبت ها به ياد مي آوردم كه او و مواضعش ، سرچشمه ي همه ي آن جبهه گيري ها بود . اويي كه نمي خواست از ادبيات دهه ي پنجاه فراتر رود و نمي خواست آخرين تحولات شعر و داستان معاصر را بپذيرد .

صبح روز بعد مسعود زن و بچه ي تازه از چهله درآمده اش را سوار پرايد كرد و برگشت بندر عباس .در ساعات نزديك ظهر ياسر تماس گرفت گفت اعلاميه ي ترحيمش را روي در و ديوار شهر ديده است .هنوز باور نداشت .پرسيد خودش است ؟ گفتم آره. گفت نمي خواهيد برايش يادبود بگيريد؟

مردد بودم ، آنقدر مردد كه نمي دانستم چه جوابي بدهم .ياسر همچنان داشت مي گفت كه او از قبيله ي قلم وكلمه است .يادبود او ، بزرگداشت ادبيات و نوشتن است. من مي خواستم از اختلاف ها و تضادها در گرايش هاي ادبي بگويم . ياسر گويي كه از پيش مي دانست ؛ با تمام اين اختلافات و تضاد ، بايد پذيرفت كه او از اهالي قلم و كلمه بود و حرمت بايد نگاه داشت كلماتي را كه از قلم او تراويده اند .

قبرها در رديف هايي منظم و در قطعاتي جداگانه تقسيم شده بودند .شهدا و خانواده ي شهدا يك گوشه و بعد به ترتيب سال ها به سمت غرب گسترش پيدا كرده بودند. نگهبان قبرستان گفته بود مي خواستند در ضلع شرقي نزديك قبرهاي خانوادگي دفنش كنند. قبر را كنده بودند ، آب بالا زده بود .ناچار او را آن سوتر در گذرگاه ميان قبرها ، سيمان را بشكافند و قبرش بكنند ، در قطعه ي قبرهاي يكي دو دهه قبل تر. حاشيه و دور تا دور قطعات قبرها بيعار ، كنار و نخل سبز شده بود ؛ قبرستان ساكت و سرد بود و خلوت . حال و هواي شرجي هاي تيرماهي نداشت كه در آن سروده بود؛

گنجشك ها آواز مي خوانند

پرده ها را كشيده ام

صبح شد

وحيرت هنوز در دست هاي من

ساكت و آرام نشسته است .

 

      *  عادل حلبي نژاد ، با شاعران آفتاب ، مجموعه ي  شعر شاعران بندر امام خميني ، چاپ اردبيهشت 83

 

هفتم بهمن ماه هشتاد وهفت .

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 8:59  توسط سين دال  | 

گذرگاهِ شرجي زده

 

گذرگاهِ شرجي زده

براي سهيل ؛ شايد كه او جنوبي ديگر باشد.

تابستان هم كه نباشد، شرجي دست از سر كرانه هاي خور وخليج برنمي دارد. موبايل دم دماي سحر زنگ خورد تا خبردارمان كند. توي لحظات خواب و بيداري تا چشم باز كردم  متوجه  شبنم غليظي شدم كه بر روي سطوح  اشياء نشسته  .گويي كه اثرِ باراني بودكه به تازگي باريده  . براي تهيه ي  صبحانه تمام مغازه ها و بازار شهر را با قارقاركي كه به زور چندين بار هندل و لعن و فحش روشن شده بود ، گشتيم .شهر انگار داشت تازه از خواب بيدار مي شد ؛چند پير و پاتال و آخونداز مسجد بيرون مي آمدند . نانوايي ها بي مشتري يا كم مشتري نان پخت مي كردند . آش و حليم فروشي ها چشم انتظار مشتري بودند. وانت هاي ميوه و تره بار در گوشه اي از خيابان منتهي به بازار ، صندوق ها و كيسه ها را خالي مي كردند. وانت هاي يخچال دار صندوق هاي ماهي و ميگو را بين صاحبان دكه هاي ماهي فروشي توزيع مي كردند. صداي چك و چانه و بگو و مگوهايشان بلند بود .

از مغازه اي كه در نزديكي بيمارستان به تازگي باز كرده بود ، سورو سات صبحانه را خريديم . بيمارستان نه روز مي شناخت و نه شب .  تصادفي ها ، حال به هم خورده ها و از حال رفته ها ميهمانان هميشگي اش بودند. آمبولانسي از راه رسيد و دو سه زخمي را  روانه ي اورژانس كرد و تخت هاي كه لحظاتي قبل خالي شده بودند ، پر شد . وقتي وضع اين بيمارستان را با بيمارستان و كاركنان سريال پرستاران مقايسه مي كردم ، بابت اين مقايسه از خودم خنده ام مي گرفت ؛ مأمور امداد ونجات آمبولانس با شلواري كه هر لحظه امكان داشت از پايش بيفتد .برانكارد را مي كشيدو هل مي داد و براي پايين آوردن چند تصادفي ديگر هم از اطرافيانش كمك مي گرفت .

آفتاب حسابي بالا آمده بودو هواي سرد و نمناك سحرگاه جايش را به هواي مطبوع و آفتابي داد.

كاركنان رختشويخانه كه نعش كشي سردخانه ي بيمارستان را انجام مي دادند، سر حساب آشنايي كه به آنها داده بودند ، مرا به چايي توي رختشويخانه دعوت كردند.جايي كه با فاصله ي يك كرويدور از بخش زايمان زنان و با يك فاصله ي كريدور ديگر در سمت چپ ازسردخانه ي  نعش مردگان جدا مي شد . هر چقدر براي خوردن چايي تعارف كردند ، بهانه هاي جورواجور آوردم .

يكي از كارگرها با شوخي و خنده با لهجه ي محلي  مي گفت : ديشب دوازده نوزاد متولد شدند و چون شرجي بود همگي پسر بودند.

صداي ضجه و شيوني توجه ام را جلب كرد.زني با لهجه ي اهالي لرستان جوان روبرويش را نفرين مي كرد. جوان مي خواست اعتراض كند همراهش مانع مي شد . موقعي كه جسد را خواستند تحويل بدهند.جوان دودستي برسرش كوفت و ضجه زد .

نعش دومي مربوط به خاندان سرشناس قبيله اي بود.پسران جوان كت وشلوار مشكي پوشيده ، منتظر رسيدن آمبولانس بودند و دوسه نفري باهم راجع به مراسم تشييع ،تدفين و ترحيم برنامه مي ريختند همين كه چشم يكي از آنها به جسد پارچه پيچ شده افتاد ، بناي گريه و ناله گذاشت و همانند كمرشكسته ها شروع به راه رفتن كرد.

جسد سوم مربوط به زني ميانسال بود كه كنار ماشيني منتظر ايستاده بود . مرد فربه اي از ماشيني پياده شد و با آن زن همانند يك مرد سلام كرد و تسليت گفت و شانه به شانه هاي هم دادند و سر نهادند و گريستند . زن چنان مي گريست كه ياد توصيف بيهقي از مادر جگرآور حسنك وزير افتادم . چون بشنيد جزعي نكرد چنانكه زنان كنند ،بله بگريست به درد چنانكه حاضران از درد وي خون گريستند . 

توي اين حين و بين نعش كشي ها ، دختر سياه سوخته اي كنار در ورودي اورژانس ولو شده بود و با موبايلي كه زير مقعنه اي كه موهاي مش كرده اش ازآن بيرون زده بود ، بلند بلند حرف مي زد. باد چادرش را كنار مي زد و شلوار بلوز و شلوار جين اش نمايان مي شد .

جابه جاي حياط بيمارستان پر از آت و آشغال بود. كارتن ، كاغذ ، بسته هاي خالي ِ بيسكويت  و سيگار و قوطي هاي خالي آبميوه ، ته سيگار و يك دعاي جيبي كه كلمه ي دعاي معارج بالاي خطوط درهم فرورفته پيدا بود ،اطراف و پاي سطل خالي معلق آشغال افتاده بودند .

هيچ كدام از مقدمات استقبال را هنوز آماده نكرده بودم .ترخيص از بيمارستان خيلي طول كشيده بود و توي ساعات انتظار موبايلم را به خاطر كارهاي اداري بايد جواب مي دادم . جلوي در ماشين روي بيمارستان ، كاميون تريلي موتورسوارو زن ترك نشين اش را زير گرفته بود و مردي سراسيمه برانكارد يا چيزي شبيه تخت چرخدار بخش اورژانس را با خود برد و زني جوان ازحال و هوش رفته را با خود آورد.

توي اين لحظات به معادله اي كه ذهنم را مشغول كرده بود مي انديشيدم ؛ حاصل كار بيمارستان توي اين چندساعتي كه حاضر بودم سه مرده و دوازده نوزادبود و اين دو دسته فقط با يك كريدور از هم فاصله داشتند.بيمارستان همانند گذرگاه عمل مي كرد ؛گذرگاهي براي ورود و گذرگاهي براي خروج از اين دنيا بود. دنيايي آشفته، شلخته و نابسامان .

هفتم / دي ماه / 87

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 13:33  توسط سين دال  | 

سودازدگان ِ حاشيه هاي جاده هاي جنوبي

 

 سودازدگان ِ حاشيه هاي جاده هاي جنوبي

طي كردن مسير جاده ي بندر با تك اسكناس  پانصد توماني  مچاله ي توي جيبب ؛ سوداي ظهر هنگامي است  براي رسيدن به كرانه هاي خور و خيط انداختن توي آب هاي پشت ديوارهاي پايانه .

براي آغاز سفر بايد پشت كرد به محله ي كمپ ؛ سكونتگاه چندين و چند ساله ي مهاجرين جنگي كه برمرده ريگ به جامانده از كارشناسان ژاپني سكنا گزيدند و توي اين چندين  و چند ساله ي پس از جنگ ، زاد ورود كرده اند و ديوار هايي از پليت و سقف هايي از حصير و چندل ساختند و زمستان هايي پر از گل و شل و آب گرفتگي و تابستان هايي پر از پشه و تعفن و بي آبي از سرگذرانده اند و در انبوهي از كودكان قد و نيم قد ، سگ ها و بزها ي رها در ميان آشغال هاي پراكنده روزگار مي گذارند.

گام بعد ايستادن سر خياباني كه هنوز معلوم نيست ،جاده ي ارتباطي بين چندين شهر جنوبي است يا مبدأ ورودي به شهر بندري مهاجرپذيري  كه از همه قشر و قوم ايراني در خود جاي داده .

در نيمه ي راه درتاكسي قراضه اي كه از ميانه ي سواحل خور و ديوارهاي منطقه صنايع پتروشيمي رو به اشباح جرثقيل هاي تأسيسات بندري مي گذرد ، تك اسكناس ته جيب توي كف دست راننده قرار مي گيرد و توي آب پري آفتاب ظهر گوشه ي دنج پشت ديوارهاي پايانه تمام آمال و آرزوها طعام قلاب مي شود و خيط شلاپ توي حجم نيلي آب هاي  خور فرو مي رود .

گرد كردن دانه هاي غلات پاشيده در حاشيه ي جاده ي بندر، سوداي عصر هنگامي است براي به دست آوردن چندر غازي  در برابر فروش كيسه هاي آكنده از سنگريزه هاي آسفالت و دانه هاي گندم كشتي هاي وارداتي .

براي آغاز راه بايد سوار موتور لكنته اي شد كه به دور از چشم پليس راه ، دسته جارو و كسيه هاي خالي را بر ترك موتور بسته  و تا به ميانه هاي جاده هايي كه در حصار كرانه هاي  آب خالي خور و تانكرها ،بويلرها ،لوله هاي خميده و پيچ وا پيچ غول آساي پتروشيمي پشت ديوارهاي پيش ساخته پنهان شده اند ،جارو به حاشيه ي جاده كشيد و بقاياي گندم ، جو ودانه هاي روغني ريخته و پاشيده از كاميون ها ، همراه با سنگريزهاي سياه آسفالت گرد كرد ودرون كيسه ها ريخت . تا شايد در پساپشت كوچه هاي بازارچه اي كه سابقا بازارچه ي جنگ زده ها مي ناميدند ، به چند اسكناس مچاله ي چروكيده فروخت .

كشتي هاي پهن پيكر آب هاي لنگر گاه را مي شكافند و در اسكله ها پهلو مي گيرند. يكي زير سايه ي برج هاي مكنده ي پرقدرت ، تمام دانه هاي انباشته در انبارهاي عميقش را از درون خرطومي هاي برج درون كاميونهاي كه مثل مورچه پشت سرهم صف بسته اند ،مي ريزد . كاميون ها به مقصد شهرهايي كه كه از بيم وهراس قحطسالي چشم انتظار رسيدشان هستند ، جاده هاي جنوبي را با سرعت برق و باد پشت سر مي گذارند .

دانه هاي گندم ،جو ودانه هاي روغني از شكاف هاي درب و درز كاميون همچون رشته ي تسبيح پاره اي برسطح جاده ها پراكنده مي شوند و به حاشيه ي جاده رانده مي شوند . چرخ ها گردو غبار به پا مي كنند . گرد وغبار بالا مي رود و بالا و در لايه هايي از هوا با گاز و دود و بخار برآمده از مشعل ها و بويلرها ي پتروشيمي آميخته مي شود و لايه اي كدرو غبارآلود برفراز كرانه هاي پرازدحام خور مي سازند .

باد شرجي اگر بوزد لايه هاي هوا را در پهناي كرانه ها مي پراكند و در دهان و حلق خيط انداز در كرانه هاي خور و جاروكش ِ حاشيه ي جاده بندر فرو مي برد تا اندك سهمشان راازاين بساط بردارند .  

 

شب يلداي 87

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 14:40  توسط سين دال  |